او تنديس تقوا و پرهيزكاري است.او كسي است كه بجز خدا نمي بيند، بجز خدا نمي خواهد و بجز خدا نمي پويد و عرفانش عبوديت محض است.
هم او كه آينه تمام نماي معشوق حقيقي گشته و در حقيقت «لاهوت» در «ناسوت» تجلي كرده و ظاهر و مظهر را با وحدتي كه درك آن نه در شأن عقل و انديشه است نمايان ساخته، مولوي در اين باره گفته است:
چون مـــــــرا ديدي خدا را ديده اي
گرد كعبه ي صدق بر گرديـــده اي
خدمت من طاعت و حمـــد خداست
تا نپنداري كه حق از من جـــداست
چشم نيــــكو باز كن در مــــن نگر
تا ببيني نــــــــور حق، اندر بشـــر
تن شناســـــان زود ما را گـــم كنند
آب نوشان ترك مشك و خُـــــم كنند
جان شناسان، از عددها فــــــارغند
غرقه دريــــــاي بي چونند و چنــد
جان شو و از راه جان، جان را شناس
يار «بينش» شو، نه فرزند «قياس»!
و سرانجام اين دو بيت مولوي، عذر تقصيرمان باشد در سخن گفتن از اولياء:
زبان كه طوطي گوياست، با هزار بيـــان
ز صد يــكي نكند، سر حــــال دل تقـــرير
قلم كه چوب زبان است و بسته بند به بنـد
چگونه ســــــر دل عــــاشقان كند تقرير؟
«برگرفته از پيشگفتار كتاب صداي سخن عشق به قلم حامد اسلامجو»
|
+| نوشته شده توسط
در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
|